همه شما دوستان عزیزم حتما گفته اید که انجنیری کجا و
وبلاگ نویسی کجا؟
بله به خودم هم جالب است اما دلیلی به گفتن دارم.
پسرک کوچکی را میشناسم که همواره با مشکلات زیادی روبرو
میشود و زندگی خیلی دشواری نظر به اینکه به آرزویش برسد دارد. قصه های این پسرک
خیلی
متأثر کننده و آرزوهایش خیلی بالا است. به نظر من اگر روزگار
طبق خواسته هایش با او یاری میکرد و تقدیرش را خودش مینوشت مطمئناً به این حال
نمیبود. شاید خوبتر و یاهم امکان دارد بدتر ازین میبود. کی میداند آنچه اتفاق
میافتد به خیرش است یا به شرش.
پسرک کوچک همیشه برایم از آرزوهایش گفته و قصه های
شکایت آمیز از زندگی کرده است. ای کاش میتوانستم کمکی برایش کنم و این پسرک را
خوشحال بسازم. اما کاری از من ساخته نیست جز اینکه یک وبلاگ بنامش بسازم و قصه ها
و آرزوهایش را با دوستانش که تا کنون با ایشان معرفی نیست شریک سازم.
پیش از ساختن وبلاگ از پسرک کوچک پرسیدم آیا اجازه
میدهی قصه هایت را با دوستانی که تا کنون نمیشناسی شریک سازم؟ پسرک اندکی سکوت کرد
و گفت بله نظر خوبیست خیلی دوست دارم با دوستان همنظرم آشنا شوم و از تجارب و
نظراتشان در عرصه حل مشکلاتم استفاده و در ضمینه رسیدن به آرزوهایم از آنها کمک
بگیرم.
همین بود که دست به ساختن این وبلاگ زدم. وبلاگی که
میبینید همه قصه ها و آرزوهای همین پسرک است. تا کنون از خود چیزی ننوشته ام اما
اگر قرار باشد از خود چیزی بنویسم حتما از علوم طبعی که به آن عشق میورزم خواهم
نوشت. بد بختانه من تا هنوز ذره از علم طبیعت نمیدانم چه برسد به نوشتن در باره اش.
درحال حاضر برایم کافیست تا در مورد قصه ها و آرزو های
این پسرک بنویسم و او را به تمام دوستانش معرفی کنم. چون این پسرک افکار خیلی خوب
و آرزوهای دقیقاً بجا دارد. مطمئناً این پسرک با یافتن دوستانش کارهای بزرگی انجام
خواهد داد. البته اگر واقعاً موفق شوم این پسرک را با تمام خصوصیاتش به دوستانش
معرفی کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر